اگه اول بازیا ازم می پرسیدین که کدوم تیم رو دوست داری می گفتم ایتالیا و پرتغال
نزدیک بود فینال این جام برای من رویایی بشه ولی خوب این فرانسوی ها نذاشتند....می دونید من از چند تا تیم خیلی میاد..آلمان . فرانسه .انگلیس.از برزیلم خوشم نمیومد چون همش می برد
ولی خوبیش اینه که تکلیفم سر هر ۲ تا بازی معلومه...نمیدونم اگه ایتایا پرتغال فینال رو بازی می کردن من باید قلبم رو چجوری تقسیم می کردم![]()
حالا اینم یه سری عکس از ۲ تا بازیه نیمه نهایی:


















۱) بعضی اوقات اینقدر احساساتم بچگانست که خودمم ازشون خجالت می کشم ولی بازم وقتی تو اون شرایط قرار بگیرم احساس همیشگی بهم دست می ده!
مبارزه با احساسم هم برام سخته هم نامطلوب.....نمی دونم چی کار کنم!
۲) شخصیتم برای خودمم عجیبه! اگه بخوام خودمو تعریف کنم باید بگم آدمیم که تقریبا ۲ زندگی متفاوت دارم یکی جلوی دوستام و یکی جلوی خانواده و فامیل و اینقدر این ۲ شخصیت متفاوته که باعث آزار خودمم می شه ... مثلا من تو کلاس و بین دوستام یه جورایی به مدافع حقوق بشر بودن معروفم ...
همیشه از حق همه دفاع می کنم کلی هم پیش اومده که به خاطر دوستام و دفاع ازشون خراب شدم ولی بازم تغییر نکردم .... یا اکثر مواقع دیگران رو به خودم ترجیح می دم و حاضرم هر کاری براشون بکنم ...تو کلاسا پایه اصلی بحثم و اینقدر احساساتی می شم که بودن اینکه کوچکترین ناراحتی از بحثم داشته باشم ولی معمولا هنگام صحبت به لرزه می افتم ...ولی توی جمع خانوادگی همیشه ساکتم ..حتی بین هم سن و سالای خودم ...البته به استثنا چند نفر معدود که اونا هم در واقع مثل دوستام می مونند......
یه مشکل اساسی دیگه ای که با شخصیتم دارم شخصیت دو گانه ای که خودم حس می کنم دارم و شخصیتی که دیگران از رفتارم برداشت می کنم...مثلا من از درون عاشق شادی و بزن بکوب و این حرفام ولی وقتی در جمع شادی قرار می گیرم که مشغول بزن بکوبند خودمو کنار می کشم ...علتش برای خودم واضحه ولی دیگران فکر می کنند که من آدم منزوی هستم و خودمو می گیرم و از این حرفاااا...علتشم اینه که من در واقع اصل شاد بودن رو دوست دارم و از شادی دیگران و در واقع مشاهده شور و شوق اونا بیشتر لذت می برم تا اینکه بخوام خودم قاطیه اونا بشم.....
یا مثلا وقتی توی جمعی هستم که خیلی دوسشون دارم همیشه این حس با منه که نکنه اونا این احساسو نداشته باشند و منو دارن تحمل می کنند .....به نظرم همین احساساست که بعضی اوقات باعث می شه اون آدمی نباشم که دوست دارم باشم و اون کاریو نکنم که دوست دارم بکنم....مثلا من عَاشق اینم که آدم با جسارتی باشم...رک باشم... و در واقع در مدرسه این طوریم ولی اون جایی که دوست دارم باشم نیستم
مثل اینکه خیلی چرت و پرت گفتم...نمیدونم چرا امشب یهو اومد به ذهنم یعنی همیشه تو ذهنم اینا بوده ولی این بار همت کردم تا نپریدند نوشتمشون.....
فکر کنم تو این مدت این اولین پست کاملا شخصیه که فقط به خودم مربوطه ...خیلی دلم می خواد زودتر نظراتونو بخونم
شااااااد بااااااشید![]()
۱)اعصابم خورده دلم می خواد بزنم زیر گریه
۲)عکس:






شاااد بااااشيد