سلام
این نوشته ایه که ۳-۲ روز پیش داشتم می نوشتم ولی چون ارتفاع پست شروع شد نتونستم ادامه بدم ...بعدشم هرچی سعی کردم نشد که ادامش بدم ولی می ذارمش اینجا تا یه شروع باشه برای پست امروز
سلام
نمي تونم تصور كنم يه آدم چقدر مي تونه خوشبخت باشه كه به بزرگترين آرزوش برسه ...اونم وقتي بزرگترين آرزوش واقعا بزرگ باشه!
چه به فضا و نجوم علاقه داشته باشيد چه نه حتما توي اين چند روز اسم انوشه انصاري به گوش شما خورده....بانوي ايراني كه الان در فضا به سر مي بره....
من كلا آدم دمدمي مزاجي هستم...خيلي سريع به يه حرفه علاقه مند مي شم و خيلي زود تبم سرد مي شه.....حرفهاي انوشه انصاري كه به طور زنده با برنامه آسمان شب شبكه ۴صحبت مي كرد من رو براي بار دوم به نجوم علاقه مند كرد....( اولين بار يه فيلم ديدم كه علاقه مند شدم) ولي چيزي كه باعث شد اين مطلب رو بنويسم شايد تفاوتيه كه اين خانوم با ساير ثروتمندان دارند....اولين چيزي كه براي من خيلي مهمه اينه كه ثروت انوشه انصاري با زحمت و پشتكار و درس خوندن بدست اومده.اين اولين پيام براي من بود كه كاراي بزرگ يك آدم بزرگ مي خواد نه يه ادم ثروتمند
حالا که ۳-۲ روز می گذره نه تنها حرفهای انوشه بلکه دیدن فیلم هایی از لحظه پرتاب یا اتصال به ایستگاه فضایی که خودتون می دونید با سرعت بالای! اینترنت در ایران چه قدر راحت! می شه دیدشون من بیشتر به فضا علاقه مند شدم و دوست دارم که اطلاعاتم رو به روز بکنم...ولی اینبار این علاقه ی ناگهانی با دفعه های پیش فرق داره چون که من با دیدن موفقیت انوشه به فکر آرزوهای خودم افتادم ...نشستم فکر کردم که چه آرزوی بزرگی دارم که خیلی وقته دوست دارم بهش برسم! اول جوابشو پیدا نکردم ولی حالا می دونم چی می خوام! چیزی که می خوام به فضا ارتباطی نداره و این همون فرقیه که صحبتشو کردم....این بار من به هدف خودم علاقه مند شدم نه به فکر و تخیل دیگران و این برام ارزش زیادی داره...به خاطر همین فردا صبح ساعت ۵:۱۳ به وقت تهران از خواب پا می شم و به ستاره متحرک و نورانی که حامل انوشه عزیز هست نگاه می کنم و زیر لب ازش تشکر می کنم که منو به هدفم نزدیک کرد
اگر دوست دارید جزئیات سفر انوشه رو از زبون خودش بخونيد یه سری اینجا بزنید و برای اولین بار یه پست از فضا بخونید!



براي دنبال كردن خبرهاي اين سفر مي تونيد بريد اينجا كه من عكسارو برداشتم (دزديدم؟
)
شاد باشید 
پ.ن:مدرسه ها فردا باز می شه! فقط بگم امیدوارم فردا صبح این احساس رو نداشته باشم
+ نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 15:50  توسط یاسی
|
سلام
نمی دونم جواب دل این همه مادر ایرانی که بچه هاشونو به خاطر ترس و نگرانی راهی دیار غربت می کنند رو کی می خواد بده ؟ زندگی اینطوری سخته خیلی...که برادرت به جایی باشه...پسرت یه جایه دیگه! خواهرت هم یه گوشه ای از دنیا.....خوش به حال اونایی که دور همدیگن
.
+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 21:29  توسط یاسی
|
+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 13:48  توسط یاسی
|
سلام
۱) ممنون از تبریکاتتون
۲) چرا من احساس تنهایی می کنم؟ حوصلم سر رفته
چرا همیشه برای سرگرم کردن خودم احتیاج به یه نفر دوم دارم؟آره من تنهام خیلی اون نفر دوم رو پیدا نمی کنم! اگه می خواین بگین که به کسی وابسته نباشم و به اصطلاح <<با خودم حال کنم!>>لطفا بگید چطوری
؟
۳)همیشه وقتی توی روزنامه ها یا مجله ها فال ماهای مختلف رو می خونم ...می بینم که برای ماه آذر هیچ وقت چیز هیجان انگیزی ننوشته....همش داره نصیحتم می کنه
این فالا هم با من لجن
(فالا برام مهم نیستند ..... فقط نیاز داشتن یکم غر بزنم
)
۴) قاطی کردم..توجه نکنید
شاد باشید
پ.ن.: اولین باره که پستم رو ویرایش می کنم از ۴ تا نظر اول معلوم بود که توی انتقال احساسم ناتوان بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 0:21  توسط یاسی
|
وبلاگ عزیزم.غریبه همیشه آشنا : سلام
در حالی که تنها چندین ساعت به سالگرد یک سالگیت مانده می خواهم با تو حرف بزنم:
در تمام این مدت تو نه کودک درونم بودی نه سایه سنگین آینده ام! تو خود خود من بودی روز به روز ساعت به ساعت ثانیه به ثانیه.در تمام این روزها تو و همنشین های با وفایت آنچنان در قلبم جای گرفته اید که تا ابد توان فراموشیتان را ندارم!
غریبه من به تو مدیونم به خودم مدیونم !چرا که فریاد تو را در وجودم خاموش کردم ...هر وقت دلت دردمند شد دلداریش دادم تا صدای فریادش به گوش اطرافیان نرسد ..... هر وقت چشمه اشک چشمانت جوشش گرفت اجازه فرود آمدنش را ندادم! اجازه ندادم تمام لحظه های تلخ و شیرینت را فریاد بزنی..می دانم مثل خواننده ای که بعد از مدتی نخواندن صدایش می گیرد ! تو هم صدایت گرفته است ... غریبه از این به بعد تا توانی فریاد کش
کودک یکساله من تولدت مبارک
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 15:48  توسط یاسی
|
سلام
۱) اون چیزی که می خواستم بگم زیادی احمقانه بود! یعنی اگرم عادی بود خودم دوسش نداشتم! الان که دارم بدون اون احساس طی می کنم خیلی راحتترم!
۲)مدرسه ها هم از ۲۵-۲۰روز دیگه شروع می شه! چقدر سریع گذشت این ۳-۲ ماه
یه جورایی از خودم بدم می آد .من همیشه اول تابستون کلی نقشه می کشم که این کارو می کنم اون کارو می کنم ولی هیچ وقت به هیچ کدومش عمل نمی کنم! امسال حتی به شنا هم که ورزش مورد علاقمه نرسیدم
این یکیو حتما تو این ۲۰ روز جبران می کنم قول می دم
۳)چرا عشق تو کتابا اینقدر قشنگه؟چرا من که عقاید خاصی رو این موضوع دارم و خیلی هم بهش معتقدم گاهی اوقات آرزو می کنم که جای شخصیت کتاب باشم و یکی به اون شدت دوستم داشته باشه؟ من که کلی از عاشق چشم و ابرو شدن و این حرفا حالم به هم می خوره چرا بازم به سمت این مدل عاشق شدن کشیده می شم!آهای جماعت تا حالا عاشق شدید؟ اگه آره بگید چه مدلیه؟می خوام بدونم
شاد باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 22:40  توسط یاسی
|
سلام
یک چیزی هست که خیلی دوست دارم بگم .ولی نوشتنش سخته یعنی تمرکز می خواد! که من فعلا ندارم
! فعلا یه شعر کوچولو رو از من قبول کنید تا پست بعدی که ایشالله بتونم بنویسم
دلی از سنگ می خواهد
خروش و خشم توفان است و دریا
به هم می کوبد امواج رها را.
دلی از سنگ می خواهد نشستن
تماشای هلاک موجها را.
شاد باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:4  توسط یاسی
|