چه احساسی بهتون دست می ده وقتی فقط به خاطر اینکه فکر می کنی رد شدن همکلاسی دوران دبستانت- که حالا توی کلاس های قلم چی هم همکلاسیت شده -از بغل صندلی تو سخته و باید کلی چپ و راست بشه .وظیفه ی گچ آوردن اونو به عهده بگیری و وقتی داری از در کلاس می ری بیرون بشنوی داره می گه : می خواد خودشو قاطی کنه . دبستان هم همین طور بود
( من احساس کردم یه گوله آتیش داره می خوره تو صورتم....داغ کردم)
گفته بودم که احساسم و اون چیزی که ازش برداشت می شه یکسان نیست..اینم یه نمونش! می دونید همین حرفا بود که باعث شد نرم اون دبیرستانی که اکثر بچه های دبستان و راهنماییم می رفتن....امروز دیگه بعد از ۳ سال یقین پیدا کردم که کار درستی انجام دادم

شاد باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 18:27  توسط یاسی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 0:28  توسط یاسی
|
انوشه عزیزم :
به خانه خوش اومدی















منبع:http://www.spacescience.ir
+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 11:16  توسط یاسی
|
اول مهر خوبی بود
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 1:9  توسط یاسی
|